ورود     ثبت نام
Skip Navigation Links
اطلاع‌رسانیExpand اطلاع‌رسانی
هنرمندانExpand هنرمندان
واحدهای هنریExpand واحدهای هنری
منابع محتوایی Expand منابع محتوایی
تولیداتExpand تولیدات
درباره ماExpand درباره ما
جشنوارهExpand جشنواره
خانه
 
 

 
تاریخ انتشار  :  10:54 صبح ۱۳۹۳/۵/۱۹
تعداد بازدید  :  1351
Print
   
نقد کتاب " بلبا "

خاطراتی که در مطالعات تاریخی مورد استناد قرارمی‌گیرند، زیرمجموعه تاریخ شفاهی اند. تاریخ شفاهی؛ ثبت دیده ‌ها و شنیده ‌های شاهدان عینی وقایع و ...
حسین عبدی – کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی و پژوهشگر تاریخ شفاهی

مقدمه:
خاطراتی که در مطالعات تاریخی مورد استناد قرارمی‌گیرند، زیرمجموعه تاریخ شفاهی اند. تاریخ شفاهی؛ ثبت دیده ‌ها و شنیده ‌های شاهدان عینی وقایع و رخدادهای تاریخی است، بنابراین دستمایه بخشی از خاطرات دوران دفاع مقدس را تاریخ شفاهی تشکیل می‌دهد. نکته مهم، این است که گاهی دیدگاه تاریخی در اینگونه آثار، کمرنگ شده و جنبه ‌های احساسی و شخصی آنها پررنگتر می شود که این موضوع، باعث ضعف آنها می گردد. در تاریخ شفاهی، چند نفر با هم مشارکت دارند که هر یک در جایگاه خود، نقش سازنده و موثری ایفا می کنند و غیبت هر کدام، باعث ایجاد خلل و ایراد لطمه به اثر می شود. نقش مصاحبه کننده در تاریخ شفاهی، بسیار مهم است. مصاحبه کننده مطلع از موضوع و مسلط بر سوژه و به چالش کشنده راوی، در تاریخ شفاهی نقش تعیین کننده ای دارد؛ وگرنه صرف این که مصاحبه کننده، ضبط صوت را روشن کند و یا کاغذ و قلم در دست گیرد و به راوی بگوید: « هیچ آدابی و ترتیبی مجوی/ هر چه می خواهد دل تنگت بگوی» ره به ترکستان بردن است. در تاریخ شفاهی، هدف از بیان خاطرات، تنها ذکر تلخیها و شیرینیها و‌ غمها و شادیهای زندگی نیست، بلکه روایت خاطرات، باید بر بستر تاریخ و در مسیری هدایت شده و هدفمند انجام شود. مستند سازی، بعد دیگر تاریخ شفاهی است که انجام آن به عهده مصاحبه کننده می باشد. گفته های راوی، باید با مستندات واقعی و بیرونی، همراه باشد و روایتهای او با معیارهای تاریخی سنجیده شود. با این مقدمه، نگاهی دارم به کتاب " بلبا " که روایت خاطرات احمد علی ابکایی است به قلم حسین شیردل.

معرفی کتاب:
نام کتاب: بلبا، روایت فرماندهان لشکر ویژه 25 کربلا - احمدعلی ابکایی
گفت و گو و تدوین: حسین شیردل
ویراستار: سیدحسین مرتضوی کیاسری
ناشر و سال نشر: فاتحان-1390

کتاب «بلبا»، دربرگیرنده خاطرات «احمد علی ابکایی» - معاون شهید علیرضا بلباسی- است.
راوی - «احمدعلی ابکایی»- یکی از نیروهای مؤثر و از فرماندهان گردان امام محمّدباقر(ع) است. کتاب، در نه فصل تنظیم شده و فصل‌بندی آن براساس سال‌های حضور راوی در فضای انقلاب و دفاع مقدس صورت گرفته است. در این کتاب، اسناد و مدارکی هم از لحظات حضور راوی در رویدادهای مزبور گردآوری و چاپ شده است.
"بلبا" نام اختصاری شهید علیرضا بلباسی- فرمانده گردان امام محمد باقر(ع)- است که ابکایی برای مکالمات بی سیم و به عنوان اسم رمز، از آن استفاده می کرد.

نقد کتاب:
احمدعلی ابکایی، علاقه عجیبی به درج خاطرات خود داشته است، به طوری که در بخشی از کتاب اینگونه می‌گوید: "خمپاره‌ای کنارم اصابت و من را از جا بلند کرد. در حالی که بین زمین و آسمان معلق بودم، دستم را چرخاندم تا ساعت دقیق این حادثه را برای ثبت در خاطراتم به یاد بسپارم."

نقطه اوج روایت کتاب، مربوط به عملیات کربلای پنج و شهادت علیرضا بلباسی است که به صورت روزشمار به نگارش درآمده است. حسین شيردل، مصاحبه کننده و تدوینگر کتاب بلبا، با استفاده از یادداشتهای روزانه احمد علی ابکایی و پس از پنجاه و چهار ساعت مصاحبه تکمیلی با راوی، کتاب را به سرانجام رسانده است. رابطه‌ صميمانه‌ احمدعلي ابكايي با شهيد عليرضا بلباسي، موجب شده است که اطلاعات ارزشمندی از آن شهید بزرگوار در کتاب آورده شود.

کتاب بلبا از دیدگاه "استناد"، قابل ملاحظه است. مستندات متنی همراه با اسناد و مدارک پیوست کتاب، بر قابلیت استناد کتاب به عنوان یک منبع تحقیقاتی تاریخ شفاهی، افزوده است. اهتمام راوی و مصاحبه کننده در این زمینه قابل تقدیر است. ایشان هردو بر این نکته آگاه بوده و بر آن تاکید داشته اند. ابکایی، خود می گوید:« در همه مراحل مصاحبه تلاش کردم تا آنچه را که می‌گویم با دلیل و استدلال همراه باشد و خود را در برابر این مسائل، پاسخگو می‌دانم. بلبا، قطعه‌ای از پازل حماسه‌های لشکر 25 کربلاست که دیگران هم باید همت کنند و با بیان خاطرات خود چشم‌اندازی "واقعی" از حماسه رزمندگان این لشکر ترسیم کنیم». او که از آغازین روزهای انقلاب اسلامی، همراهی با نیروها و نهادهای انقلابی را تجربه کرده است، مشاهدات خود را به شیوه ای مستدل و مستند در اختیار مصاحبه کننده قرار داده است:« ورود جدی من به عرصه‌ فعالیت‌ای انقلاب با حضور در پادگان شیرگاه رقم خورد. در جمع حدود هفتاد تا هشتاد جوانی که مسوولیت تأمین امنیت پادگان را به عهده گرفتند تا از سوءاستفاده احتمالی گروههایی که قصد بهره‌برداری از اوضاع ملتهب آن زمان را داشتند، جلوگیری کنیم. با تشکیل سپاه قائمشهر به این مجموعه پیوستم. در سالهای پنجاه و هشت و پنجاه و نه درگیری با منافقین، مهم‌ترین دغدغه و مشغولیت نیروهای سپاه قائم‌شهر و بچه‌های خط انقلاب بود. این درگیریها در سه ماهه اول سال 61 و با ورود منافقین به فاز نظامی، وارد مرحله تازه‌ای شد».

با شروع جنگ تحمیلی رژیم بعثی عراق بر ایران، ابکایی وارد عرصه تازه ای می شود. او این عرصه را نیز با پوست و گوشت و استخوان خود لمس می کند و آنچه می گوید چنان مستند و واقعی است که خواننده کتاب، خود را در جبهه جنگ حاضر و بر رویدادهای آن، ناظر می یابد:« در سال شصت جزو اولین گروه اعزامی از قائمشهر به جبهه بودم. افتخار داشتم که در این گروه ، شهیدان عمویی، کهنسال و حق پناه را همراهی کنم. ابتدا به مناطق عملیاتی غرب اعزام شدیم. مدتی بعد در عملیات مطلع‌الفجر شرکت کردیم. عملیات فتح‌المبین را در قالب تیپ نجف اشرف اصفهان، تحت فرماندهی شهید احمد کاظمی پشت سر گذاشتیم و بعد برای شرکت در عملیات والفجرچهار عازم کردستان شدیم. سال شصت و سه، با ورود من به گردان امام محمد باقر همراه بود و این حضور تا پایان جنگ و حتی پایان دوره خدمت من در سپاه در سال هشتاد و سه ادامه یافت و به همین دلیل گردان امام محمد باقر به نوعی هویت و شناسنامه من محسوب می‌شد و بخش اعظم خاطرات من از سالهای دفاع، با بچه‌های این گردان و در کنار شهیدان آن رقم خورد».

ابکایی، همه وقایع را با سند و مدرک، روایت می کند تا خدشه ای بر ساحت دفاع مقدس و شبهه ای در سندیت رخدادها وارد نشود:« گردان امام محمدباقر در سال شصت توسط شهید محمدرضاعسگری تأسیس شد و بر اساس اسناد موجود، اولین گردان بعد از تشکیل تیپ کربلا بود. این گردان در پانزده عملیات آفندی شرکت داشت و در مناطق مختلف فاو، اروندکنار، آبادان، خرمشهر، شلمچه، مهران، دهلران و زبیدات در دوره‌های مختلف زمانی از پنج روز تا پنج ماه حضور داشت».

او چنان به روایت جزییات حوادث می پردازد که گویی هم اینک در آن صحنه ها حاضر است: « شب اول کربلای پنج چنین شرایطی رقم خورد. ما با یگانی روبرو شدیم که توان آن خیلی بیشتر از پیش بینی‌های انجام شده بود. به هر ترتیب ما چاره‌ای جز رویارویی نداشتیم. در آن لحظه تلفات زیادی دادیم. بعدها در تحلیل‌ها آمده بود که ما با یک تیپ زرهی با امکانات کامل روبرو بودیم. با مقاومت گردان ما در آن شب، سازمان آن تیپ از هم پاشیده شد. اگر این مقاوت انجام نمی‌شد آن یگان در روز بعد با توان و استعداد کامل، پاتک سنگینی می‌کرد و سقوط بخش غرب کانال ماهی، دور از ذهن نبود. در آن زمان این احساس را تجربه کردیم که تلاش ما در روز عملیات در کار مجموعه جنگ، اثرگذار بود. عملیات قدس دو هم از عملیات‌هایی بود که نقش گردان امام محمد باقر(ع) در آن واضح بود و به نوعی عملیات را باید با نام گردان امام محمد باقر (ع) در تاریخ دفاع مقدس ثبت کرد».

ثبت لحظه ای وقایع با ذکر جزیی ترین حرکتها و توصیف حالات روحی و روانی افراد، چنان با قوت و ظرافت صورت گرفته است که می تواند علاوه بر امور پژوهشی، دستمایه آثار هنری نیز قرار گیرد:« یکی از نقاط برجسته، روز اول عملیات کربلای پنج بود. شاید مقطع مورد نظر، بازه زمانی کوتاهی باشد؛ اما ده‌ها خاطره پندآموز از آن روز برای من و بچه‌های حاضر در آن موقعیت به یادگار مانده است. از لحظه‌هایی که از کانال ماهی و باتلاق عبور می‌کردیم؛ از حجم سنگین آتش دشمن و از بچه‌هایی که در کنارمان به شهادت می‌رسیدند. در آن روز از طرف آقای صحرایی مأموریت یافتیم تا همراه با تعدادی از نیروها بین خط اول خودی و دشمن کمین بزنیم تا از پاتک احتمالی آنها جلوگیری کنیم.

در چنین شرایطی در صورت وقوع پاتک، در وهله اول، ما در مقابل آنها قرار می‌گرفتیم تا فرصت کافی برای آمادگی نیروها فراهم شود. فاصله خط ما و دشمن حدود چهارصد متر بود. همراه با تعدادی از بچه‌ها که بیشتر آنها آرپی جی زن بودند، در فاصله میان دو جبهه کمین زدیم. در طول یک شیار حرکت کردیم و تا جایی که امکان داشت، پیشروی کردیم تا به فاصله صد و پنجاه متری دشمن رسیدیم. بچه‌ها را به گروه‌های دو نفره تقسیم کردم. آنها به سرعت مشغول حفر سنگر شدند تا از ترکش‌ها در امان بمانند. خودم هم با یک بی‌سیم چی توی خاکریز نشسته و منتظر تماس بودیم تا اگر تانک‌ها حرکت کردند، وارد عمل شویم. یکی از این گروه‌ها، دو نوجوان کم سن و سال حدوداً 16 ـ 17 ساله بودند که خیلی اصرار داشتند با هم در یک سنگر باشند. از رفتارشان پیدا بود که با هم آشنایی قبلی داشتند. مدام با هم شوخی می‌کردند، انگار نه انگار که در چنین موقعیت سختی قرار دارند. در حال و هوای خودم، رو به آفتاب نشسته بودم تا از گرمای آن استفاده کنم. آنها هم سخت در حال ساخت سنگر بودند و در حالی که کیسه‌ها را پر می‌کردند، صدای خنده‌هایشان شنیده می‌شد. ناگهان گلوله‌ای درست از بالای سر من گذشت، گلوله مستقیم تانک به قدری نزدیک بود که من گرمای آن را حس کردم. گلوله در چند متری من منفجر شد. برای چند ثانیه چشمانم را بستم. زمانی که ترکش‌ها فرو نشست، چشمم را که باز کردم، روبرویم پر از گرد و خاک بود. وقتی از حجم غبار کاسته شد، دیگر خبری از بچه‌ها نبود. نگاهم را به اطراف چرخاندم تا شاید اثری از آنها بیابم اما انگار گلوله درست به وسط آنها اصابت کرده بود. بهتر که نگاه کردم، تکه تکه‌های بدن آنها را در مقابل چشمانم دیدم. انگار که هیچ وقت نبودند! سایر بچه‌ها بهت زده فقط به هم نگاه می‌کردند. کسی توان حرف زدن نداشت. یکی از بچه‌ها کیسه‌ای گرفت و با چشمانی اشک‌آلود، تکه‌های بدن آنها را جمع کرد. تکه‌هایی که شاید مجموع آنها ده کیلو هم نمی‌شدند».

او حوادث را آنچنان که رخ داده است روایت می کند، نه آنگونه که خود و یا دیگران دوست دارند. لذا حتی ناکامیها و شکستها را هم می گوید و این یعنی عین تاریخ شفاهی:« در عملیات کربلای پنج، مأموریت داشتیم خودمان را به پلی که در منطقه غرب کانال ماهی بود، برسانیم. کانال زوجی دو تا پل داشت که در کنار هم قرار داشتند و فاصله آنها حدود دویست متر بود. چون زرهی و نیروهای پشتیبانی دشمن در دشت غرب کانال ماهی از آن پل‌ها تأمین می‌شدند، در صورت انهدام این دو پل، خط دشمن تا نزدیک ابوخسیب سقوط می‌کرد و به همین دلیل، عراق مقاومت همه جانبه‌ای را در این منطقه انجام می‌داد. آن شب یکی از سخت‌ترین لحظات حضور من در گردان امام محمد باقر (ع) بود؛ چرا که هر چه زدیم به در بسته خوردیم و در حالی که هفتاد تا هشتاد شهید دادیم، نتوانستیم پل را بگیریم تا بچه‌های تخریب بتوانند آن را منفجر کند. در صورت انفجار پل می‌توانستیم جلوی پیش روی تانک‌ها را بگیریم. از این تعداد 4 نفر ماندیم و سایر بچه‌ها به شهادت رسیدند. با آقای صحرایی تماس گرفتم و وضعیت را اطلاع دادم. صحرایی گفت: برگردید عقب. به هر ترتیب مجبور به عقب‌نشینی شدیم در حالی که پیکر بیش از 40 شهید در آنجا باقی ماند. شاید دیگر پای هیچ گردانی به آنجا نرسید؛ چون اگر این اتاق می‌افتاد، این جنازه‌ها به عقب انتقال داده می‌شدند و 12 سال در منطقه باقی نمی‌ماندند. از دیگر لحظات سختی که بر گردان ما گذشت، ادامه عملیات والفجر 8 و در عملیات صاحب‌الزمان بود که ما باید در منطقه بین جاده فاو - بصره و کارخانه نمک عمل می‌کردیم که آنجا هم کار گره خورد و در آنجا 36 شهید دادیم که سردار شهید علی اکبر کارگر، حاج عباس طالبی و شهید موسوی شیخ جز این شهدا بودند. در هورالعظیم هم 6 ـ 7 ماه زندگی روی آب و درون قایق، شرایط خیلی سختی را برای ما رقم زد».

او هرچه را که نمی داند با صداقت تمام، اقرار می کند و چیزی را از خود نمی سازد. در صورتی که شاید راوی دیگری باشد که احساس کند اگر درباره چیزی که نمی داند کلمه " نمی دانم" را به کار ببرد، عیب محسوب شود لذا به تحریف واقعیت بپردازد. اما ابکایی می داند که ساحت دفاع مقدس، ساحتی شخصی نیست که شخص، آن را به نفع خود مصادره و تحریف کند. زهی به این صداقت:« مشغول صحبت و چاره جویی بودیم که یک‌دفعه یک گلوله که "نمی‌دانم" از چه نوعی بود با صدای بلند به نزدیکی‌های ما اصابت کرد. قدرت انفجار به حدی بود که هر یک از ما را به گوشه‌ای انداخت. احساس کردم که یکی مرا به اندازه یکی دو متر به هوا پرتاب کرد. پشتم یک کوله پشتی پراز مهمات و نارنجک بود. با شدت هرچه تمام تر و از ناحیه گردن با زمین برخورد کردم. یک لحظه تصور کردم که در این دنیا نیستم».

اهتمامی که راوی و مصاحبه کننده در روند تولید کتاب داشته اند نشان می دهد که بخوبی بر مراتب شان و منزلت موضوع کار خود واقف بوده اند. این همت و دقت در خروجی کار، کاملا درک می شود:« یکی از کارهایی که در طول حضور در مناطق عملیاتی انجام می‌دادم، ثبت وقایع روزانه بود. وقتی بازنشسته شدم، آقای مفید اسماعیلی، اسناد و مدارکی را که جمع کرده بودم، از من خواست و با معرفی آقای حسین شیردل به عنوان نویسنده، مرا به ارائه این اسناد و خاطرات تشویق کرد. مصاحبه این کار حدود 6 ماه به طول انجامید. بعد از مصاحبه، حدود یک سال زمان برد تا تدوین و بازخوانی انجام گیرد. پس از این مرحله کار اصلاحات انجام گرفت و سرانجام به مرحله چاپ رسید. این فرآیند در مجموع سه سال، زمان برد».

در مورد وجه تسمیه کتاب انتقادهایی شنیده می شود. اما با توضیحی که راوی داده است اسم کتاب بدرستی انتخاب شده است:« در ارتباطاتی که میان فرماندهان برقرار می‌شد، به دلیل جلوگیری از کشف و شناسایی افراد توسط شنود دشمن، بسیاری از حرف‌ها و اسامی به حالت کد و رمز بیان می‌شد؛ سردار صحرایی فرمانده‌مان در عملیات‌ها و خطوط مقدم، حروف ابتدایی اسم بچه‌ها را صدا می‌زد؛ مثلاً به شهید خنکدار می‌گفت خنک و به شهید بلباسی هم می‌گفت بلباس. من هم چون علاقه شدیدی به شهید بلباسی داشتم، تکه کلامم شده بود بلباس و از طرف دیگر از آنجایی که بیشتر خاطرات من (حدود پنجاه صفحه) در این کتاب در کنار ایشان رقم خورد؛ به همین خاطر تصمیم گرفتم که این کتاب با نام بلبا به چاپ برسد».

راوی و مصاحبه کننده بخوبی می دانسته اند که در تاریخ شفاهی، برداشتهای شخصی و توصیفات رمانتیک از اشخاص و رخدادها جایی ندارد. بنابراین به جای معرفی مستقیم و توصیفی اشخاص، آنها را با اعمال و رفتارشان معرفی می کردند، بدون کمترین دخل و تصرف و بدون دخالت دادن عواطف و حب و بغضهای شخصی خود:« در یکی از عملیات‌ها عده‌ای از بچه‌ها خوب عمل نکردند و به خاطر روحیه بدشان از پیش روی خودداری کردند و برگشتند. پس از این ماجرا خیلی‌ها آمدند و گفتند: عذر اینها را بخواهید، با سپاه شهرستان تماس بگیرید و از اعزام مجدد آنها جلوگیری کنید. شهید بلباسی جواب آنها را این طور داد: چرا باید این کار را بکنم؟ شما می‌دانید اینها از چه خانواده‌ای هستند؟ شما می‌دانید سپاه با چه مشکلاتی اینها را جذب و بعد بسیجی می‌کند؟ خانواده‌های آنها چه انتظاراتی از آنها دارند و با این کار چه بلایی سرشان می‌آید؟ چرا ما باید به خاطر ترس که کم یا زیاد آن در وجود همه آدم‌ها هست، عذرشان را بخواهیم و آبرویشان را ببریم؟ آیا این کار خوبی است که در شهر، محله و خانواده با آبروی آنها بازی شود؟»

تاریخ شفاهی در مقابل تاریخ مکتوب قرار می گیرد. چراکه تاریخ مکتوب گذشته ما اغلب به زندگی شاهان و درباریان پرداخته است و مردم عادی از دیدگاه تاریخ نویسان، جز نقش خدم و حشم و سیاهی لشکر جایگاهی در تاریخ نداشته اند. اما تاریخ شفاهی، همه مردم را از همه اقشار جامعه در نظر دارد و مگر نه اینکه در حماسه های بزرگ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، همه مردم حضوری چشمگیر داشته اند؟ و اینک احمد علی ابکایی - که مسوولیت جمع آوری و ساماندهی تاریخ شفاهی لشگر 25 کربلا را برعهده دارد- اینگونه می اندیشد و می گوید:« به خاطر آشنایی با رزمندگان و تاریخچه عملیاتی لشکر 25 کربلا، پیشنهاد دوستان کنگره برای حضور در مسئولیت جمع آوری خاطرات رزمندگان را پذیرفتم. در ابتدا ما فقط خاطرات سه یا چهار نفر از رزمندگان را در قالب تاریخ شفاهی جمع آوری کردیم و قرار بود دو تا از این خاطرات به چاپ برسد؛ اما رفته رفته یک نهضت بزرگ شکل گرفت؛ به طوری که در سال گذشته حدود صد ساعت از خاطرات رزمندگان و فرماندهان استان" از رده یک فرماندهی تا یک رزمنده عادی" را به صورت تصویری و صد ساعت را هم به شکل صوتی جمع آوری کردیم و تقریباً از حدود هفتاد نفر از رزمندگان مصاحبه تصویری و صوتی گرفتیم. از نیمه دوم سال نود نیز تدوین خاطرات چهارده نفر از رزمندگان با درجه‌های مختلف به پایان رسیده است و در واقع امروز در حال برداشت چیزی هستیم که در سال گذشته کاشته‌ایم».
نکته ای که می توان به عنوان ایراد کتاب از آن یاد کرد برخی اشکالات نگارشی و چاپی است که ویرایش مجدد کتاب را ایجاب می کند.
باری، برخی را نظر بر این است که کتاب بلبا، تاریخ شفاهی نیست. من اما -بر اساس شرحی که داده ام- بر این عقیده ام که بلبا تاریخ شفاهی است و اتفاقا تاریخ شفاهی خوبی هم هست. والله اعلم...


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

     

تمام حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری گلستان می‌باشد | نقشه سايت